ورود شما را به این وبلاگ خوش آمد میگویم بیماریهای انگلی
X
تبلیغات
رایتل
صفحه در حال بارگذاری است!
لطفا کمی صبر کنید.

داستان مار!!!

 

 

ا بحال فکر کرده اید این علامتی که بعنوان آرم در پزشکی و دامپزشکی و داروسازی و ... استفاده می شود چه فلسفه ای دارد؟ بله همین علامت یک کاسه و ماری که به دور میله ای پیچیده و سر مبارک را در آن برده است !

می گویند در زمان ابوعلی سینا شخصی مریض شد و به نزد وی برای معالجه رفت. بوعلی سینا با معاینه وی به او گفت که مریضی سختی دارد و دوایی هم برای آن موجود نیست و احتمالا تا سه روز آینده از دنیا خواهد رفت. مرد فوق العاده ناراحت و افسرده شد و به گمان اینکه سه روز بیشتر به پایان عمرش باقی نمانده قصد عزیمت به صحرا و بیابان کرد تا از خیال مرگ قدری آسوده شود و این سه روز نیز بگذرد. در راه چوپانی را دید. چوپان به او گفت : چرا از شهر خود دور می شوی؟ لااقل اگر هم قرار باشد از دنیا بروی خوب است در شهر خود و در میان اقوام خود باشی تا اینکه بدنت طعمه گرگها و حیوانات ولگرد شود. خلاصه چوپان مرد را راضی نمود که به شهر خود بازگردد اما به او گفت چون خسته و نحیف شده ای و من نیز باید به راه خود ادامه دهم سایه بانی را در اختیارت می گذارم تا در سایه آن قدری استراحت کنی و از شیری هم که تازه از گوسفندانم می دوشم بالای سرت می گذارم. قدری استراحت کن و شیر را بنوش و به شهرت بازگرد. چوپان رفت و مرد هم به خواب رفت. بعد از مدتی استراحت کاسه شیر را سرکشید و به سمت شهر خود بازگشت. رفت و برگشت او دو روز طول کشیده بود و یک روز هم در شهر سپری شد و با کمال تعجب ، مرد حال خود را بهتر یافت. نزد بوعلی سینا رفت و گفت : ای حکیم تو گفتی که من سه روز دیگر بیش زنده نیستم اما حال من بهتر شده است. بوعلی سینا به وی گفت تعریف کن که در این سه روز چه کرده ای؟ مرد که جریان خود و چوپان را تعریف نمود بوعلی به او گفت: در آن منطقه ماری وجود دارد که وقتی تو در خواب بودی زهرش را در شیر ریخته و تو آن را نوشیده ای و به این سبب است که حالت بهبود یافته.

از آن زمان به بعد به کسی که مریض است می گویند بیمار یعنی کسی که آن مار را ندارد : بی + مار